نیکیتا
داستان کوتاهی از آندره پلاتونف
صبح زود مادر از حویلی بیرون می شد و به مزرعه می رفت. پدر سر خانواده نبود؛ او به آن کار اصلی رفته بود. به جنگ. و از آنجا برنگشته بود. مادر هر روز منتظر بود که پدر برگردد، اما او نمی آمد که نمی آمد.
کلبه و تمام حویلی برای حکومت نیکیتای پنج ساله می ماند. مادر وقتی از خانه بیرون میشد، نیکیتا را هشدار میداد که حویلی را آتش نزند، تخمهایی را که ماکیان ها می گذاشتند، از حویلی و از زیردیوارها جمع کند؛ به خروسهای بیگانه اجازه ندهد به حویلی بیایند و خروس خودشان را نزند و چاشت نان و شیر بخورد که روی میز برای او گذاشته شده و شام که مادر برگردد به او غذای گرم خواهد داد.
مادر به او می گفت: نیکیتا جان، نازدانگی نکن، پدرت نیست. تو پسر عاقلی هستی. تمام دارایی ما در همین کلبه و در حویلی است.
نیکیتا در پاسخ میگفت: من عاقل هستم، اینجا تمام دارایی ماست، پدرم نیست اما تو زودتر خانه بیا مادرجان، من میترسم.
از چه میترسی، پسرجان؟ بالای سرت آفتاب است، دور و برت در مزرعه اینهمه آدم است، تو نترس پسرجان!
نیکیتا پاسخ میداد: اما آفتاب که خیلی دور است و تازه ابر هم می تواند او را پنهان کند.
