احساس میکنم با یک نخ باریک به جهان وصلم و با هر اتفاق تازهای که در روزهایم میافتد، این نخ نازک و نازکتر میشود. قبلترها، شاید دو سال قبل، با طنابی که انگار هرگز قرار نبود پاره شود به جهان وصل بودم و با هر موفقیتی، هر چند کوچک، این طناب محکمتر میشد؛ اما از دو سال به این سو نازک و نازکتر شده است. من هر روز صبح که بیدار میشوم و دیگر استرس کلاسهای ریاضی را ندارم، یا هر زمان که با حسرت به لباسهای مورد علاقهام نگاه میکنم و جرأت پوشیدنشان را ندارم، یا هم وقتهایی که با سرخوشی دروغانهام در سرک قدم میزنم و در ذهنم داستانهای زیبایی میسازم و ناگاه فردی را با سلاح میبینم که از کنارم میگذرد و انگار مرا به خودم میآورد که اجازهی رویا دیدن ندارم؛ در تمام این لحظهها و ثانیهها این نخ باریک و باریکتر میشود؛ و من نمیدانم که چه زمانی از تمام این روزمرگیهای غمانگیز و رویادیدنهای نومیدانه دست میکشم و این نخ باریک بریده میشود. اما تا آن روز، هر روزش را از خواب بیدار میشوم و نومیدانه تلاش میکنم که این نخ بریده نشود. که ارتباطم با این دنیای پر آشوب قطع نشود. من نمیخواهم اینقدر زود همه چیز تمام شود. من آرزو میکنم بمانم و روزی آن طور که میخواهم زندگی کنم.

